تبليغاتX
 جوانان امروز
 

خدا حافظ

بعضی وقت ها شاید روزگار اون جوری نباشه که ما انتظارش رو داشتیم

ولی همشیه همین بوده و خواهد بود

روزگار بهترین معلم و بی رحم ترینشونه چون اول آدم رو میندازه بعد به آدم درس میده

بازم هم اشکالی نداره چون مردان واقعی در همین اتفاقات بوده که بزرگ شدن

بزرگ بودن به پول مقام و منسب نیست

بزرگ بودن به چگونه بلند شدن بعد از زمین خوردنه

بله دوباره فرا رسید زمان تلخ جدایی

و به قول خیلی ها چه زود دیر شد

قربون تمام پیوندام برم همتون رو دوست دارم مراقب خوتون باشین

و در آخر

هیچ وقت از غروب خرشید دلگیر نشو چرا که اون میره تا فردا دوباره در اوج شکوه و عظمت خود باشد

منم میرم به امید این که فردا بر اوج آسمان پرواز کنم

و ..............

سبز باشین  

 


 

نوشته شده توسط عماد الدین در چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 13:45 موضوع | لینک ثابت


ایران

                            

                             ایران ...

 

بیستون پربود از اغیار و بانی مرده بود                  شور فرهادی شکوه خسروانی مرده بود

خانه خالی بود از نسرین و ناز و نسترن                خار و خس ماندند اما شمعدانی مرده بود

چادر عصمت به سر کردند رسوایان شهر              دخت تقوا آن عروس آسمانی مرده بود

جغد استبداد نو بر کاخ آزادی نشست                      شهپر جمشیدی و باز کیانی مرده بود

شهد شیرینی به خود بستند حنظل های تلخ               انگبین باغی از شیرین زبانی مرده بود

سالها بگذشت و کس مهمان لبخندی نشد                   در عبوس چهر مردم شادمانی مرده بود

کرکس تزویر بر بام عدالت لانه کرد                       در لسان اهل معنا نکته دانی مرده بود

همچنان یا طفل ره ماندیم یا معذور پیر                     در کتاب عمر ما فصل جوانی مرده بود

در خیال واهی خود چند روزی زنده وار                زندگی کردیم اما زندگانی مرده بود

باغها غارت شد از آلاله های رنگ رنگ                سنبلی در باغ از بی همزبانی مرده بود

ساغر صحبا به خاک افشرده دست روزگار            مستی عرفان به پای نوحه خوانی مرده بود

سینه خالی شد از حرف دل و نجوای عشق             گوئیا در ذهن مردم مهربانی مرده بود

قمری عشرت ز باغ سبز هستی پر گشود                  شادمانی روی دست زندگانی مرده بود

در خیال ما همه تشویش حاکم بود و یآس                 واژه ی امید و لفظ مژدگانی مرده بود

خسته شد جان فتوت زین مخنث های زشت             در محاسن ها شرف از بد گمانی مرده بود

فرصتی حاصل نشد زیرا به جولانگاه نرد               بخت ما در کام دژخیم تباهی مرده بود

در حصار یآس ماندیم و سرود انتقام                       در غزل سازان ما از ناتوانی مرده بود


 

نوشته شده توسط عماد الدین در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 22:21 موضوع | لینک ثابت


گذر عمر

طی شد این عمر تو دانی به چه سان

 پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصیر من این است که خود می دانم که نکردم فکری

که  تامل ننمودم ، روزی ، ساعتی یا آنی که چه سان می گذرد عمر گران ؟

کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط . فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست

بایدش نالیدن

من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن ؟

هیچکس نیز نگفت ، زندگی چیست ؟ چرا می آییم ؟

بعد از این چند صباح ،به کجا باید رفت ؟

با کدامین توشه به سفر باید رفت ؟

من نپرسیدم هیچ ، هیچکس نیز نگفت .

نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط ، فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

بعد از آن باز نفهمیدم من ،که چه سان عمر گذشت ؟

لیک گفتند همه ،که جوانست هنوز،بگذارید جوانی بکند ،بهره از عمر برد کامروایی بکند

بگذلرید که خوش باشد و مست ،بعد از این باز ورا عمری هست

یک نفر بانگ بر آورد : که او ، از هم اکنون باید فکر آینده کند

دیگری آوا داد : که ، چو فردا بشود فکر فردا بکند

سومی گفت : همان گون که دیروزش رفت ،بگذرد امروزش ، همچنین فردایش   

با همه این احوال

من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت ؟

آن همه قدرت و نیروی عظیم ،به چه ره مصرف گشت

نه تفکر نه تعمق نه اندیشه دمی ، عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی

چه « توانی » که ز کف دادم مفت ،

من نفهمیدم و کس نیز مرا چیز نگفت .

قدرت اهل شباب ، می توانست مرا تا به خدا پیش برد  ،لیک بیهوده تلف گشت جوانی

هیهات .

آن کسان که نمی دانستند ،زندگی یعنی چه ،رهنمایم بودند ،عمرشان طی شده

 بیهوده و بی ارزش و کار

و مرا می گفتند که چو آنها باشم

که چو آنها دائم

فکر خوردن باشم ،فکر گشتن باشم ،فکر تامین معاش ،فکر ثروت باشم ،

فکر یک زندگی بی جنجال ،فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت

زندگی ثروت نیست ،زندگی داشتن همسر نیست

زندگانی کردن

فکر خوردن بودن و غافل ز جهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

و صد افسوس که چون عمر گذشت،معنی اش فهمیدم

حال می فهمم هدف از زیستن این است رفیق

من شدم خلق که با عزمی جزم ،پای در بند هواها کسلم ،پای در راه حقایق بنهم

با دلی آسوده ،فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

مملو از عشق و جوانمردی و علم ،در ره کشف حقایق کوشم

« زره جنگ » برای بد و نا حق پوشم ،ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم

آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم ،شمع راه دگران کردم و با شعله خویش

ره نمایم به همه گرچه سرا پا سوزم ،من شدم خلق که مثمر باشم

نه چنین زاید و بی جوش و خروش ،عمر بر باد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت

 معنی اش فهمیدم  .


 

نوشته شده توسط عماد الدین در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 14:11 موضوع | لینک ثابت


سلامی دوباره

بعد از هر سلامی یه خداحافظه و بعد از هر  خداحافظی یه سلامه

 خوشحالم که دوباره برگشتم و خوشحال تر که خوب بــــــــرگشتم

همیشه ســــــــبز باشید و ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

 


 

نوشته شده توسط عماد الدین در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 22:19 موضوع | لینک ثابت


خداحافظی

 

آخرین دیدار

هنوز شروع نشده موقع خداحافظی شد

جدا شدن از شما ها واقعا برام سخته ولی چه می شه کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به قول دکتر مهرداد عالی پور:

ای پرتوهای نافذ خورشید

ای چشمه های جوشان و ای رودهای خروشان

من در طبیعت از شما نافذ تر جوشان تر و خروشان تر را یافتم

انسان هایی که در دل و جان آدمیان نفوذ می کنند و نام نیکشان

بر سر زبان ها جاری و یادشان تا ابد در دل ها ماندگار است

شاید دوست داشته باشید بدونید چرا می خوام خداحافظی کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی از جوونای ایرونی حداقل یه بار تو زندگیشون با این غول بی شاخ و دم دست و پنجه نرم  کردن آره کنکورو می گم

امسال بچه کنکوریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمی دونم الان که فهمیدید چند ساله ام چه فکری در موردم می کنین؟؟؟؟؟؟ (تو آخرین نظرا بهم بگین)

ولی دوباره بر می گردم

شاید یه کم دیر ولی بر می گردم

بر می گردم تا سیاهی مداد و با سپیدی دفترم آشتی بدم

سبز باشید  .


 

نوشته شده توسط عماد الدین در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 19:38 موضوع | لینک ثابت


ریا

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش

پنهان زه دیدگاه خدا می نخورده ایم

پیشانی از داغ گناه سیاه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب

بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

مائیم ..... ما که طعنه ی زاهد شنیده ایم

مائیم ..... ما که جامه ی تقوا دریده ایم

زیرا درون جامه بجز پیکر فریب

زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم

آن آتشی که در دل ما شعله می کشد

گر در دامن شیخ اوفتاده بود

دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق

نام گناهکار رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

در گوش هم حکایت عشق مدام ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده ی عالم دوام ما


 

نوشته شده توسط عماد الدین در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 ساعت 18:4 موضوع | لینک ثابت


خدایا

 

خدایا بنده ای درد آشنایم

بسر افتاده ای بی دست و پایم

ز غم ها سینه ام دریاست، دریا

گواهم گریه های های هایم

بدرگاه تو می نالم به زاری

مرا بگذار با این ناله هایم

مرا در آتش عشقت بسوزان

مکن زین شعله ی سر کش رهایم

از این آتش دلم را شعله ور کن

بسوزان،  سوز دل زا بیشتر کن.

 


 

نوشته شده توسط عماد الدین در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 10:12 موضوع | لینک ثابت


دریاست آسمان

دیرینه سال هاست که در دیدگاه من

شبهای مهتاب چو دریاست مهتاب

وین تک ستاره های دخشان بیشمار

سیمین حباب هاست که بر سطح آبهاست

در دید گاه من

این ماه پر فروغ که بیتاب می رود

سیمینه زورقیست که بر آب می رود

رخشان شهاب ها که پراکنده می خزند

هستند ماهیان سبکخیز گرمپوی

کاندر پی شکار شتابنده می خزند  


 

نوشته شده توسط عماد الدین در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 12:34 موضوع | لینک ثابت


محمد (ص)

یکی شب کوه نور آبستن رمزی خدایی شد

شبی رخشان ز بام آسمان آبی مکه

ندانم عرشیان از خوشه ی پروین

به دربار محمد در حرا گل می فرستادند

و یا با ریزش صد ها ستاره آسمانی ها

زمین را بوسه می دادند


 

نوشته شده توسط عماد الدین در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 11:5 موضوع | لینک ثابت


گذشته و آینده

 

                   

کمتر کسی هست که این عکس رو ببینه و به یاد تلفیقی از گذشته و آینده نیفته

 

حافظ در قرن 21

نیمه شب پریشب، گشتم دچار کابوس             دیدم به خواب حافظ ، توی صف اتوبوس

گفتم: سلام حافظ ، گفتا: علیک جانم               گفتم: کجا روی؟ گفت: وا... خودم ندانم

گفتم: بگیر فالی گفتا: نمانده حالی                  گفتم: چگونه ای؟ گفت: در بند بی خیالی

گفتم که تازه تازه ، شعر و غزل چه داری؟      گفتا: که می سرایم شعر سپید ، باری

گفتم: زدولت عشق؟ گفتا: کودتا شد                گفتم: رقیب تو؟ گفت: الحمد ، کله پا شد

گفتم:کجاست لیلی ، مشغول دل ربایی؟           گفتا: شده ستاره ، در فیلم سینمایی

گفتم: بگو ز خالش ، آن خال آتش افروز         گفتا: عمل نموده ، دیروز یا پریروز

گفتم: بگو ز مویش ، گفتا که مش منوده          گفتم: بگو زیارش گفتا: ولش نموده

گفتم چرا؟ چگونه؟ عاشق شدست مجنون؟        گفتا: شدید گشته ، معتاد گرد و افیون

گفتم: کجاست جمشید ، جام جهان نمایش؟        گفتا: خریده قستی تلویزیون به جایش

گفتم بگو ز ساقی ، حالا شده چکاره ؟            گفتا: شدست منشی، در دفتر اداره

گفتم بگو ز زاهد ، آن رهنمای منزل              گفتا: که دست خود را، بردار از سر دل

گفتم: ز ساربان گو ، با کاروان غم ها            گفتا: آژانس دارد ، با تور دور دنیا

گفتم : بگو ز محمل ، یا از کجاوه یادی           گفتا: دوو، پژو، بنز، یا گلف نوک مدادی

گفتم: که قاصدت کو، آن باد صبح شرقی؟        گفتا: که جای خود را ، داده به فاکس برقی

گفتم: سلام مارا ، باد صبا کجا برد ؟             گفتا: به پست داده ، آورد یا نیاورد؟

گفتم : بگو ز مشک آهوی دشت زنگی          گفتا: که ادکلن شد ، در شیشه های رنگی

گفتم : سراغ داری میخانه ای حسابی؟           گفتا: که آنچه بوده ، گشته چلوکبابی

گفتم: بیا دوتایی ، لب تر کنیم پنهان               گفتا: نمی هراسی ، از چوب پاسبانان؟

گفتم: شراب نابی ، تو دست و پا نداری؟        گفتا: که جاش دارم ، وافور با نگاری

گفتم : بلند بوده ، موی تو آن زمان ها؟           گفتا: به حبس بودم ، از ته زدند آن ها

گفتم: شما و زندان؟ حافظ ما رو گرفت            گفتا: ندیده بودم ، هالو به این خرفتی


 

نوشته شده توسط عماد الدین در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 16:13 موضوع | لینک ثابت



جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

body> This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting